![]() |
![]() |
|
|
نیم ساعت مانده به عید تنگ به دست رفتم لب ساحل. با ماهی کوچکی که در تنگش چند صدف گنده انداخته بودم تا فکر کند که قفسش دریاست. انگار زمان ایستاده بود. هیچکس نبود. نشستم در تنها کافه لب آب که دود از منقلش بلند میشد. آلاچیقی بود مرکب از چند تخته پاره وصله پینه شده، مسقف به قدری پوشال. بوی چوب سوخته نم کشیده میامد و بوی گله گوشتی که کافه چی کباب میکرد برای مشتری ای که نبود. میخواستم بپرسم سر سال تحویل اینجا چه میکند؟ مگر خانه زندگی ندارد! حدس زدم که سوالی مشابه داشته باشد ایضا اینکه چرا یک تکه از سفره هفت سینم را کول کرده ام آمده ام اینجا. پس هیچ نپرسیدم. سیخ کباب را نشانم داد گفت: میخوری آقا؟ گفتم: نه نوش جان! چایی داری؟ گفت: حتما. ته جیبم را گشتم تنها 50تومنی مچاله پاره ای بود. نشانش دادم و گفتم: کیفم رو نیاوردم. گفت: ساعت عیدی یک استکان چایی که این حرفها را نداره آقا. مهمان باش. گفتم: امروز که عید نیست کبیسه است. بی صاحابه! یک روزی که زیادی آمده در شمارش. به زور چپانده اند در ته تقویم امسال. استکان چایی را جلویم گذاشت. دهنش پر بود و میلمباند. با لهجه غلیظ رشتی گفت: اینجوری نگو آقا! شگون نداره آدم دلش میگیره! گفتم: اون که بععععله! و در دلم گفتم: تو کبابت رو سق بزن یک بار عیدت بد شگون نشه! تلفنم را خاموش کردم بر اینهمه پیامهای فورواردی دستمالی شده که هیچ کدامش مستقیما مال من نبود. متنی بود محض رفع تکلیف و اعلام هنوز زنده بودن دوستی که طی کل سال خبری ازش نبود. ربع ساعت با آن استکان چایی تلخ بازی کردم. نزدیک ساعت 3تنگ ماهی را برداشتم. خداحافظی گفتم و رفتم لب آن اسکله این همه سال نیمه کاره. ایستادم روی آن تخته سنگهای بزرگ.من با کیفیت ترین ثانیه هایم را اینجا زیسته ام. من همیشه اینجا با احساساتم ور رفته ام. همیشه اینجا تصمیم گرفته ام. اینجا عاشق شده ام و فارغ نیز ایضا. ته سالی یاد خدا افتاده بودم. تمام سال نه من خبری از او گرفته بودم و نه او سراغی ازمن. انگار هیچکدام حوصله دیگری را نداشتیم. حتما سر سال نو ناخوداگاهم احساس احتیاج میکرد به موجودی که باز آویزانش باشد. حتما این بود که دوباره یاد خدا افتاده بودم. به پدرم فکر کردم که چقدر به معجزه اصرار دارد و مادرم که به وجودم چقدر احتیاج. به سینه خیز رفتن روی آسفالت داغ گرمای 40درجه تیر ماه فکر کردم. و به کنسول 16 متری سقف استادیوم بعثت که آنچه کشیده ام آیا میایستد؟ به اکثر تصمیمهایی که سال پیش گرفتم و خوب بود و بیشترش دل به خواه انجام شد. و باز به تمام تصمیم هایی که برای سال جدیدم گرفته ام و باز به شدت امیدوارم که انجام شود. به پسته پوست گرفتن با این ناخنهای از بیخ گرفته شده ام فکر کردم و اینکه چقدر جایش میسوزد. صدای تق و توقی از دور آمد. لابد سال نو شده بود. لب به اصطلاح اسکله روی سنگهای بزرگ ایستادم . یک دستم به تنگ بود و دست دیگرم به دوربین محض گرفتن عکس بالا. تنگ را نم نمک خالی کردم و هی عکس گرفتم و ماهی را قل دادم به دریا. ادا و اطفاری بود برای متفاوت شدن این ثانیه از سال که هر چیزی ادا و اصولش بیشتر خوش میگذرد تا اصلش. حواسم بیشتر به عکاسی بود تا جایی که قرار است ماهی مادر مرده بیافتد. بینوا از تنگ قل خورد شتلق افتاد روی یک تخته سنگ و بعد افتاد توی آب و گم و گور شد میان موجها. اینهمه راه از تهران قول دریا داده بودمش و نمیدانم که او ضربه مغزی شدن در دریا را به مردن در آن تنگ تنگ ترجیح میداد یا نه. به ویلا برگشتم. ساحل شلوغتر شده بود و کافه چی باز کباب باد میزد برای مشتری ای که اینبار بود و من هم میرفتم تا گم و گور شوم میان روزمرگیهای سال جدید.#
سال نو را به همه دوستان عزیزم تبریک میگم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 22:19 توسط امیر |
|
|
جمعه شب با مشتی جماعت اهلش رفتیم به دیدن تئاتر شکار روباه، 3روز مانده به پایان اجرایش در تالار وحدت. اولین بهانه اسم دکتر علی رفیعی بود به عنوان کارگردان و اصلی تر تمجید حمید سمندریان از این کار به عنوان یکی از بهترین تئاترهای اجرا شده بعد از این انقلاب سی ساله! موضوع تئاتر روایت زندگی سر سلسله جنبان اخته خاندان منحوس قجر است. از ابتدا تا مرگ. قصه از ختنه دوباره آغا محمد، پسر محمد حسن خان قاجار بدست یک سنت کن (کسی که ختنه میکند) یهودی آغاز میشود. با سوالی بر لب کودک که مگر یک پسر بچه را چند بار ختنه میکنند؟ بی خبر از اینکه خوانین زند خواب اختگی دیده اند برای این کودک استر آبادی. تخم طفلک را میکشند، غافل از اینکه بیش از حد عرف بریدن آلت یک پسر بچه میتواند سرنوشت مملکتی را تغییر دهد. زبان روایت داستان کاملا مدرن است. بازیگران به جای پوشیدن لباسهای احتمالا عرف 300سال پیش پوتین آمریکایی به پا دارند و پالتو بر تن و شخص سیامک صفری در نقش آغا محمد خان با لباس یک خورده رئال تر و قیافه پرگریم ترش، متمایز مینماید در میان بقیه پرسوناژها. صحنه ابتدایی رویداد قصه، غسالخانه ایست با فضایی سرد که بوی مرگ و خفقان از در و دیوارش میبارد و آغا محمدخان جای خنجر شیشلول بسته در این غسالخانه راه میرود. کارگردان در این رویکرد پست مدرن به یک روایت تاریخی کاملا موفق بوده است و تماشاگر در این در هم آمیختگی زمانی و مکانی به راحتی میتواند سر رشته تاریخی داستان را بدست بگیرد و حتی وسوسه شود برای خواندن کتاب خواجه تاجدار "ژان گوره" ترجمه مرحوم "ذبیح الله منصوری". بازیها به حق خوب است و بازی سیامک صفری در نقش آغا محمد خان بی نقص. اسم تئاتر از ابتدا برایم سوال بود که چرا شکار روباه؟ و پاسخ، قصه ایست کوتاه از یک عادت شاه قجر به شکار این حیوان مکار. مقرون به آزار و اذیتی سادیسمی برای تداعی چند باره سرگذشت خود و انتقام کشیدن از یک دشمن موهوم: " آغا محمد خان به همراه سگهای تازی اسب کهرش را میتاخت پی روباه بیچاره. آنقدر پی جانور اسب میراند که از پا بیفتد! روباه را میگرفت. نه میکشت، نه پوست میکند. تنها زنگوله ای پر صدا میانداخت به دور گردنش. حیوان را رها میکرد. روباه میدوید و فرار میکرد از صدای زنگوله گردن خود، که فکر میکرد زنگ زنگوله سگهای تازیست که پیش میدوند. بعد چندی که به صدا عادت کرد و دریافت که خبری از دشمنی در پشتش نیست. از گرسنگی و بیکسی میمیرد که هر شکار و خوراکی از صدای زنگش میگریزد و همچنین هر همجنس و جفتی نیز" چهره به تصویر کشیده شده از شاه قاجار در این نمایش، هوشمندانه خاکستریست و تو بلاتکلیف میمانی که دلت بسوزد برای این آدم زردنبوی رقت انگیز مریض، یا اینکه متنفر باشی از او! کسی که اعتقاد دارد برای رسیدن به حکومت، هر که جنازه اش زیر پای او بیفتد با اوست و اینگونه تاج و تخت خودش را با لاشه های برادرانش سنگربندی میکند و به هر آدم سرکشی توصیه میکند که "هر چیزی بهتر از مردنه" و اینگونه با دستهای آغشته به خون پادشاه ایران میشود. و مثل هر قصه تاریخی دیگری در اینجا نیز پای حداقل چند زن در میان است. ستاره اسکندری در نقش عمه خانمی که جوانیش را با خان زندی خوابیده و بعد بدکام شده و امروز سربلندی ایل سرخورده خود را در دستان این کودک اخته پر عقده و پر کینه میبیند و او را با حرص آغا محمدم میخواند و شایسته رهبری میداند بر قوم ترک به زور کوچانده شده اش به استر آباد گرگان. و دیگری پانته آ بهرام است در نقش بیوه جهانسوز، برادر ناتنی شاه اخته که خود را بر او عرضه میکند در حالیکه خوب واقف است که آغا محمد خان از شنیدن صدای شیهه اسبها و پارس سگها بیشتر لذت میبرد تا هم خوابگی با نازک بدنان ترکنمی! این زن ترکمن مادر بابا خان برادر زاده آغا محمد خان است که بعدها به لطف وصلت مادر از خود گذشته اش با شاه اخته، میشود فتحعلی شاه، پدر جد شاه شهید، ناصرالدین شاه قاجار. شخصیتهای زن این نمایش، هوشیارانه بوی پرسوناژهای مونث نمایشنامه های شکسپیر را میدهند که علی رفیعی خوب بر آنها مسلط است. بند اتصال زمانهای مختلف قصه سه پرسوناژ آویزان هستند که بصورت نمادین از ابتدای داستان پی تطمیع آغا محمد با تردید پی اش راه میافتند. سه شخصیت نمادین که نقشهای متفاوتی دارند از مزدوری و جنازه بری گرفته تا جامه داری و پیشکاری و در آخر یار موافق میشوند برای در آوردن چشمان لطفعلی خان مادر مرده. و قصه اینگونه فرجام میابد، قتل آغا محمد خان قاجار بدست همان سه پیشکار همیشه حاضر در صحنه که اینبار مغضوبند و متهم به خوردن بی اجازه پس مانده خربزه شاهی. این سه تن خربزه را میخورند اما جرات پای لرز نشستنش را ندارند و باور دارند که کشته شدن به بهانه کشتن شاه ترجیح دارد به مردن با بر چسب دلگی و ناخنک زدن به پس مانده خوراک شبانه شاهی! و آغا محمد خان قصه میمیرد آنچنانی که لابد در تاریخ مرد. قرار بود بعد تئاتر با دوستان برویم رستورانی که شامی بخوریم که به میمنت بد قولی بعضی ها نشد. گرسنه خانه رفتم و گرسنه خوابیدم و تا صبح به اخته کردن آغا محمد خان بدست آن ختنه گر یهودی فکر کردم و درد کشیدم.# |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:53 توسط امیر |
|
تمام پنجشنبه ام میان چهار دیوار اتاقم تعریف شد. چشم به ساعتی که دیر میگذشت و گوش به تلفنی که تا ساعت 5 بعدالظهر هیچ زنگی برای من نزد و ذهنی که مدام از چند اسم پر و خالی میشد. تا ظهر در تختم دراز کشیده بودم چرت میزدم و خمیازه های صدا دار میکشیدم و پس پشت این یلگی نگران لیست بلند بالایی بودم از کارهایی در تقویم، که باید تیک میخورد تا روزم پرنشاط و مثبت طی میشد و میشدم آدم با خاصیت. تمام آدمهای توی قاب روی دیوار با آن لبخندهای تصنعی چهار چشم زل زده بودند به من که یالا پاشو بچه! و من زیاد بهشان اهمیتی نمیدادم که آدمهایی هستند که از بقیه نسبتا عزیزترند و آبمان بیشتر توی یک جوب میرود و زورم میرسد که حرفشان را گوش ندهم. باز خمیازه میکشم و خودم را بو میکنم، بوی بادمجان میدهم. بوی بی بو وخاصیتی. به تعریف مفید بودن در زندگی فکر میکنم. نمیدانم که تعریف خاصیت در علوم مختلف چیست؟ شاید در فلسفه یعنی جوهر وجودی هر جسم یا مثلا در منطق یعنی انجام یک فعل مقبول و مطلوب در یک ساعت ملزوم یا مثلا در طب ......والخ. در قاموس احساسات من چیز باخاصیت یعنی هر چیزی که حالم را خوش کند. وبه این نتیجه میرسم که در تعریف ذهنیم برچسب بیخاصیتی تهمتی است ناروا به بادمجان که خوراکیست بس مطبوع! گیرم که لیست خواص و ویتامینها و املاح معدنیش تمام سفید باشد.و بقیه روز را دهن دره کشیدم و پی یافتن بی خاصیتهای قر و قاطی اطرافم وقت تلف کردم بی آنکه هیچ تیکی به تقویمم بخورد: بیخاصیت یعنی خروس اخته ای که صاحبش شب به ما تحتش یک لوله وازلین مالیده که صبح هر چی زور بزند نتواند قوقولی قوقو کند. بی خاصیت یعنی آب جوی بنجل بی الکل شیرینی که توی قوطی دلستر به دستت میدهند بی هیچ حظی از مستی!!!!..... بیخاصیت یعنی هر سانچو پانزایی که به دن کیشوتش شک کرده باشد و فقط برای رفع تکلیف قاطرش را پی اربابش براند. بیخاصیت یعنی ساندویج کبابی خوشمزه سر پارک وی که یارو یادش رفته که یک سیخ فلفل میانش بگذارد. بیخاصیت یعنی نم نمک برف تنک بی مایه ای که شب هر چه ببارد زورش نمیرسد که صبح هیچ مدرسه ای را تعطیل کند و هیچ دلی را خوشحال. بی خاصیت یعنی روزنامه اطلاعات شماره 24349 که 83 سال از انتشار شماره اولش میگذرد و در طی 25 دولت 3 رژیم هیچوقت توقیف نشده است. بی خاصیت یعنی بوسه پر احساسی که تو یک وجب بالاتر از لبانت در ذهنت خواب خوش خیانت میبینی. بی خاصیت یعنی فیلم ترسناکی که قرار است بترساند و تو وسطش تخت تا صبح خوابت ببرد. بی خاصیت یعنی کفش نویی که کنار ساحل پوشیدی و دلت نمیاید با لگد زیر بطری خالیهای منزوی کنار ساحل بکوبی تا خودت هم خالی شوی. بیخاصیت یعنی عشوه شتری های دختر بی استعداد همسایه با آنهمه پشت کارش. بی خاصیت یعنی معمار وراج پر مدعایی که تا حالا خودش یک مستراح هم نساخته است. بی خاصیت یعنی یک گیتار برقی عاصی وسط کنسرت فلارمونیک وین که جرات جیک زدن ندارد. بی خاصیت یعنی شب یلدایی که گور بابای کرسی و انار و آجیل و همه فامیل، تنها در اتاقت بنشینی و فیلم خوب، بد، زشت را برای پنجمین بار ببینی و ادای بلوندی را در بیاوری و با این هیکل گنده ات باز هم اندازه 12سالگیت ذوق کنی. بیخاصیت یعنی شرپای نپالی پیری که یک عمر بارکش اینهمه هیمالیا نورد شکم سیر بوده حمال ارضای خودکامگی یک مشت بورژوا که له له میزنند برای داشتن یک عکس بالای اورست. بی خاصیت یعنی گدای آکاردئون بدستی که بشدت بلد نیست ساز بزند! به حرمت ساز کاری ندارم که مقوله ایست مفصل، حرمت گدایی سنتی " به ابوالفضل علیلم ذلیلم" را نگاه نداشته است. بیخاصیت یعنی یک کلاه گیس 100 درصد پلی استر مصنوعی خنده دار که چسبیده روی یک کله طاس عرق کرده و قرار است صاحبش با آن کسب اعتماد به نفس کند. بی خاصیت یعنی سوفلور پیری که 30 سال تمام توی تیاترهای لاله زار دیالوگ آکتورهای خنگ را از پشت صحنه برایشان تکرار کرده که خیط نکارند و در کل تاریخ تئاتر کسی بخاطر ندارد که هیچ تماشاگری برای هیچ سوفلوری کف زده باشد. بی خاصیت یعنی سگ بی غیرتی که دم تکان میدهد کنار هر پاچه بیگانه مشکوکی بیخاصیت یعنی من بی تو. گیرم تمام این بی خاصیت ها مثال نقضی داشته باشد از نوع بادمجانی! به هر حال من اینگونه می اندیشم.#
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:20 توسط امیر |
|
بیخود نگردید من در عکس نیستم. وسط صف وایستادم و احتمالا دارم با حرص برای جماعت شاگرد اول دست میزنم و خون خونم را میخورد که چرا من شاگرد اول کلاسمان نشدم و توپ را نبردم. شاگرد اولمان آن پسری است که پلیور قرمز پوشیده و با افتخار توپ را بغل زده. علیرضا شرکا، که همیشه خدا شاگرد اولمان بود و چند سر و گردن از من بالاتر و تا آخر هم داغ شاگرد اولی را بر دلم گذاشت. او امروز یک پزشک است و من ایمان دارم به حاذق بودنش. سه هفته پیش با هم شمال بودیم، بعد سالها دوباره پیدایش کردم، هنوز هم شاگرد اول است و دوست داشتنی.
عکس بالا دوم راهنمایی مدرسه وحید سال تحصیلی 73-74 عکس پایین هتل رامسر اسفند 87 راست علیرضا- چپ امیر
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 8:16 توسط امیر |
|
|
ادامه از پست فبلی.......... تمام موضوع واقعیست نیمه های تابستان چند سال پیش بود اشتباه نکنم سال 82 یا 83. بین خاله خانومهای فامیل چو افتاده بود به دفن یکی از اقوام سببی دور در یکی از صحن های شاه عبدالعظیم (شابدوالعظیم خودمان) در شهر ری. گفتند برویم قبراین مرده گور به گور شده را پیداکنیم، ثواب دارد و در اصل هم فال است و هم تماشا. رفتیم. واقعیتش اینکه قبرستان گردی را دوست دارم. برعکس خیلیها، حالم را خوش میکند. آرامم میکند. یاد رگ و ریشه ام میافتم که زیر خاکند و سفت و سخت در خواب. حوصله همراهی با آن جماعت پر حرف را نداشتم. به بهانه اینکه من میروم قبرهای آن یکی حیاط را بگردم جدا شدم. اول رفتم یک گشتی اطراف بزنم، حال و هوای آنجا را دوست دارم مخصوصا کوبیده خوردن در کبابیهای کثیف بازارچه شلخته کنار صحن را. دفترچه ای در دستم بود و طرحی در ذهنم از یک لات آسمون جل عاشق که با او همزاد پنداری میکردم و قصه اش نصفه کاره مانده بود (نوشته پُست قبلی) . هر از گاهی دفترچه ام را در میاوردم، جمله ای مینوشتم و میبستم. یک آن ذهنم رفت دنبال پیدا کردن یک لات بزن بهادر درجه یک تهران قدیم که در ضمن لاتی، خوش نام هم باشد، یاد طیب افتادم. نوشتم : "طیب بازی در میارم، از در "درخونگاه" تا در "دروازه غار" رو قرق میکنم ببینم کدوم جاهل .......و الخ" بعد رفتم توی حیاط پشتی و شروع کردم به قبر نوردی، شاید اگر کسی نبود رویشان لی لی میرفتم. بیچاره ها شاید دلشان تنوع بخواهد، پوسیدند از بس که ملت سر قبرشان گلایل بد رنگ ارزان قیمت گذاشتند و گلاب قلابی ریختند و هی زار زدند. روی قبرها راه میرفتم و مطالعه شان میکردم. حاج میرزا محمد تقی شبستری متولد به تاریخ 27رجب المرجب 1317 هجری قمری متوفی به تاریخ....... جنت مکان، بانو سکینه امامی دده بالا..........متولد به تاریخ...........متوفی به تاریخ............... آرامگاه پدری مهربان و فداکار....................و الخ. میرفتم و یک به یک میخواندمشان که یک آن خشکم زد. روی قبر نوشته بود: "شهید طیب حاج رضایی از رهبران قیام 15خرداد 1342 که در تاریخ فلان به دست ماموران ساواک به شهادت رسید" یا همچین چیزهایی مو به تنم راست شده بود. من اصلا تا آن روز شاید در کل 5 بار در زندگیم اسم این بابا را نبرده بودم و اصلا نمیدانستم که قبرش اینجاست و کمتر از ده دقیقه پیش اسمش به ذهنم آمده بود. از این نشانه ها زیاد دیده بودم اما این یکی خیلی ناب بود. با این جناب حس رفاقت غریبی پیدا کرده بودم. نزدیک ربع ساعت سر قبر این بابا اشک ریختم. هرکس میدید فکر میکرد یک لات تازه کارم که آمده ام سر قبر مرشدم آقا طیب که باهاش عهد ببندم. طیب یکی از برادران حاج رضایی است و معروفترین لات چاله میدان دهه های نخست قرن اخیر. یک لمپن کلاه مخملی جیگردار که در جوانی تقریبا روی بدن تمام گنده لاتهای تهران از رمضون یخی بگیر برو تا مهدی زاغی و مصطفی پادگان و ...... همه را با تیزی خط انداخته بود و برای خودش در چاله میدان اسم و رسمی داشت. بعدترها سر به راه میشود و توبه میکند و میشود معتمد محل و یکی از اصلی ترین میدانداران تره بار تهران. سال42 که آیت الله خمینی تبعید میشود. طیب هم جز کسانی است که دستور به تعطیلی بازار میدهد. بعد از خوابیدن قضایا توسط ساواک دستگیر شده و تا سر حد مرگ شکنجه میشود و آخر سر هم تحت عنوان مبارزه با اراذل تیربارانش میکنند. و از آن روز طیب میشود اسطوره تمام داش مشتی ها و جوجه لاتهای تهران. بقیه جماعت قبر را پیدا نکرده بودند پی دفتراطلاعات آنجا هم رفته بودند که چیزی دستگیرشان نشده بود. من را که با چشمان خیس دیدند گفتند : تو پیدا کردی. گفتم : نه. گفتند : پس چه مرگته؟ گفتم : یاد مرحوم مادر جان افتادم، تا اینجا آمده ایم برویم بهشت زهرا سر قبرش فاتحه ای بخوانیم. قصه را بعدترها با آب و تاب چندین بار برای همه تعریف کردم اما آن موقع حوصله تعریف کردنش را نداشتم. حس عجیبی بود. حس پیغمبر درپیت بنجلی را داشتم که از جانب یک چاقوکش شهید بهش الهام شده بود.#
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:18 توسط امیر |
|
یه لات دهه چهلّی آسمون جُل یه لا قبام که از بد قضیه اقدسی بد خاطرتو میخوام. عشقت تو سینمه همونطوریکه ضامنیم همیشه جیبمه که اگه کسی چپ نیگات کنه رگ غیرتم قلمبه میشه، پاشنمو ور میکشم، کتمو یه کتی میندازم رو کولم، با این خط زخم نادخ زیر ابروم و با این قیافه قراضه واست میشم قیصر قضیه. بچه کجا؟ پایین مایینای شهر، آب منگول محله پامنار. طیّب بازی در میارم از در "درخونگاه" تا در "دروازه غار" رو قرق میکنم ببینم کدوم جاهل جعلّق سیرابی صفتی جیگر میکنه دوباره کج کج نیگات کنه تا دل و رودشو درسته از حلقومش بکشم بیرون. چرا که چی؟ خانومی خاطرتو میخوام! میخوام بشی طوقی جلد بومم، بشی اقدس خونه ام، بشی مادر بچه ها، مردت شم نون شبتو بیارم. آخه چه ریختی بگم؟ به قول این فوکول کراواتی های قرتی، عزیزم دوست دارم ، عاشقتم. اکّه هی بر پدر دل لعنت! اصلنه لحنمون اشتباهی غلطی شد. حرفم اون نیست اینه : ضعیفه به تیغ آفتاب طلبه تم. بعضی وقتها این عشق کوفتیت از یادم میبره که یه لات بزن بهادر طهرون "ط" دسته داری ام ، نه بچه سوسول ریقوی تهرون "ت" دونقطه ای. آخه لاکردار ما که تو این بلبشو بازار، دست و پای صدتا نره خر قلچماقو بهم گره میزنیم و آفتاب به آفتاب سجل سه تا نفس کش رو باطل میکنیم چه رقمیه؟ چه ریختیه که هر وقت تو رو میبینیم خودمون شخصا از قید هستی ساقط میشیم؟ باشه اگه تو بخوای توبه میکنم یه خیط قرمز میکشم دور هر چی خلافه از اون به بعدش همه قمه هامم توی غلافه، نوچه بازیم تعطیل، جخت ام بلا برات میشم یه جوونمرد اهل و سر براه. جای سه قاب انداختن تو چاله میدون، از بوق حموم که ناشتایی رو زدم، پاشنمو ور میکشم. ننم که گفت بچه اوقور به خیر میگم ننه پی یه لقمه نون حلال. میرم سر دکون آقام یا علی میگم کرکره رو میدم بالا، بوق سگم میدمش پایین. شوم با یه پاکت میوه میام خونه. شبهای جمعه که دلت گرفته میریم گاراژ اتول دربست کرایه میکنیم میریم شابدالعظیم زیارت کنی دخیل ببندی دلت واشه که بعدش بریم لاله زار تفریح کنیم و چرخ چرخ تخمه جاپونی بشکنیم، برامون لوطی انتربازی دربیارن، قر بدن و بابا کرم برقصن و صفا کنیم و بخندم و بخندی که اقدسی بد خراب خنده هاتم. کوتاش میکنم، ختم کلام، یه لات آسمون جل دهه چهلّی آسمون جل یه لا قبام که از بد قضیه اقدسی بد خاطرتو میخوام.#
پی نوشت در پست بعدی..................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:17 توسط امیر |
|
|
چند روز پیش پی حس غریبی رفتم آنسر شهر دم در دبستان کودکیم، دبستان دانش پرور. وجالب اینکه دیوار دبستان هنوز چقدر بلند بود و قد من هنوز چقدر کوتاه! زنگ آخر خورده بود و بچه ها با تمام توان به تاخت از در مدرسه میدویدند بیرون. پنج سال تمام هر روز از این زندان آزاد شده بودم و میفهمیدم جنس رهاییشان را. بالا رفتم دم در کلاس اولم، کنار راه پله طبقه اول. ناظمی که حالا تقریبا همسن خودم بود و نمیشناختمش کنار پله ها ایستاده بود و نقش سرعت گیر را داشت برای کله معلق نشدن بچه هایی که به تاخت از پله ها پایین میرفتند. پرسیدم خانم خاقانی هنوز اینجا درس میدهند؟ شاید نشنید، جواب نداد. رفتم داخل کلاس، خالی خالی بود و وای که نیمکتها چقدر کوچک بودند و تخته سیاه، هنوز گچی. گفتم خانم اجازه؛ ما دوباره اومدیم، 19سال دیرتر، یک خورده پیرتر. خانم اجازه؛ پشت این نیمکتها توی کلاس شما به ما خوش نگذشت، گیریم که هیچ وقت شلوارمان رو خیس نکردیم اما همیشه از شما میترسیدیم. خانم اجازه؛ چرا دیوارهای این مدرسه اینقدر بلند است؟ مگر پای قد بلندترین ما که حمیدرضا اویسی بود چقدر قوت داشت برای فرار از این زندان؟ چرا زندان ما هیچ دار و درختی نداشت؟ خانم اجازه؛ شما هیچوقت نفهمیدید که ما عاشق درخت بید مجنون همسایه بودیم که شاخه هایش از روی دیوار ریخته بود توی تور سبد بسکتبال کوتاه مدرسه. خانم اجازه؛ پرتاب های اوت ما همه اش از بی استعدادی نبود. خانم اجازه؛ جسارت است، چرا مانتوی همیشه گچی شما آنقدر گشاد و بلند بود؟ شاید شک داشتید که نکند شا ش یکی از این بچه های 7-8 ساله به این زودی کف کرده باشد، باور کنید نکرده بود. خانم اجازه؛ ما فقط از شما دلخوریم که با تمام دبیرهای دبیرستان و استادهای دانشگاه سنگهایمان را وا کنده ایم و هیچ دق و دلی از هم نداریم. شاید ما نه، اما بقیه همکلاسیهایمان حسابی از خجالت دبیرها در آمده اند. خانم ما بعد ها آنقدری بزرگ شدیم که بتوانیم سر آن کلاسهای کشدار خسته کننده به جای خمیازه کشیدن خودمان را سرگرم کنیم و هیچ سوژه ای جذابتر از خود دبیر نبود برای خنده. ما با همه آن دبیرها بی حسابیم حتی شاید یک – هیچ به نفع ما. خانم اجازه؛ ما فقط زورمان به شما نمیرسید. مامان روز اول گفت قرار است اینجا به ما خوش بگذرد. درس بخوانیم، بازی کنیم، با هم دوست شویم. خانم اجازه؛ شما هیچ وقت نگذاشتید ما بغل مهدی امینی که خیلی بچه باحالی بود بشینیم. بغل دستی همیشه دوستی بود تحمیلی که تنها اشتراکمان این بود که همقد هم بودیم و کوتاهتر از پشت سریها که مانع دیدشان نشویم و اگر دوستی در کار بود مدت دار بود، مثل صیغه نامه ای که موعدش سر رسیده باشد رسمیتش تا زمانی بود که بغل دستی هم بودیم و بعدها به زور به هم سلام میکردیم. خانم اجازه؛ آن دفتر مشقی که آن روز بالا نگه داشتی و به بچه ها نشان دادی که برایم کف بزنند ما همه اش را رج زده بودیم و میدانستیم که شما نفهمیدید! ما از گول زدن شما بیشتر ذوق کردیم تا تشویق بچه ها. خانم اجازه؛ ما از کلاس شما هیچ خاطره جذابی نداریم، همه خوش گذشتنها مال راه مدرسه بود نه خودش. خانم اجازه؛ ما شما را آنروزها دوست نداشتیم اما امروز دوستتان داریم حتی با همان روپوش چروک همیشه گچی گشاد.# |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:54 توسط امیر |
|
این قاب فقط قد همین چند نفر جا داشت. راستی چرا ما شش نفر همیشه با هم بودیم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:50 توسط امیر |
|
|
اون پنجره رو وا کنین، به اون بالا نیگا کنین؛ سلام خورشید خانوم گیس طلا دخت زمین، از اون بالا بیا پایین؛ بیا بابا ناز نکن، باز شکوه رو آغاز نکن؛ نگو از ما دلت شکسته، درهای شادیت بسته؛ بیا تو نباشی یک آدم مثل من بیکس و بیچاره، دیگه حتی سایه ام نداره؛ تازه نقاشی بچه ها یک خورشید خانوم زرد و گرد و قلمبه رو کم میاره؛ آره خورشیدی هشتی لنگه ابروهات تا نداره، نباشی هیچکی واسه نفس کشیدن نا نداره، طاقت رسوندن امروز رو به فردا نداره؛ واسم چارقد عقب میدی که چی؟ ببینم گیسهات بوره؟ به رنگ طلای گندم و به رنگ زرد زنبوره؟ که گیسهای طلات پیچ و تاب داره؟ که اون لپهای آتیشیت تشنه یک ماچ آبداره؟ هه خیال کردی که خرم یا که بزغالم؟ خورشید خانوم تو جیزی داغی من ماچت کنم که جزغالم! ما از هیچکی هیچی ندیدیم، دل از همه بریدیم، دویدیم و دویدیم به هیچی هم نرسیدیم؛ یه روزی واسه داشتن یه چی پا رو همه چی گذاشتیم، اما فرداش پا شدیم دیدیم که هیچی حتی اون یک چیزم نداشتیم؛ آره جدی نگیر ما دوست داریم اما خورشیدی نیستیم اهل بادیم، دل به کسی ندادیم؛ این دو روز خنکای بهار باهات یاریم، فردای داغ تابستون که کاریت نداریم؛ ما بیخیال گناه ثوابیم، اما اهل حساب کتابیم؛ تو چهار تا بار الاغی نازته، اما همش آفتاب خانوم یک آفتابه مسی جهازته؛ تازه این هیکل گرد و قلمبه بی قواره که اینهمه قمیش نداره؛ زمینه که اهل خورشیده، هیچکی خلتر از اون تو آسمونا ندیده؛ مثل یک دهاتی ساده لوح نجیبه، که فقط یک خورده شکل ظاهرش عجیبه؛ شکل یک سیب کرموی کاله، که اطبا میگن اگه بارون نزنه خشک بمونه زنده بودنش محاله، اما من میگم همه این حرفها شعره خیاله؛ زمین یک کویر شوره زاره، که از بارونم بیزاره؛ میگه زمین خشک و پیرم، تو چنگ درد اسیرم، میخوام که گر بگیرم، آفتاب شعله بزن بمیرم، شاید آروم بگیرم؛ آره خورشید زمین دوستت داره حلقه به گوش غلامته، سندش شیش دونگ، محضری، منگوله دار بنامته؛ نگو که تو هم دوستش داری نور چشمهات ارزونیشه، دروغ میگی تو نور چشمهات ارزونیه روشنایی ویترین خوشگل این عالمه، زمین تمام تن حنجره بشه و دردشو داد بزنه بازم کمه؛ آخه تو که دوستش نداشتی، غلط کردی الکی لی لی به لالاش گذاشتی؛ اما قدرشو بدون تابستونها که الو گرفتی داغی، هیچکی نگات نمیکنه و نفرینی مردم کوچه باغی؛ این زمین دیوونه، بازم پیشت میمونه، شعر یارو رو چشم تو چشمت میخونه: "خورشید تن طلایی زمین واست هلاکه نگو طلا که پاکه چه منتش به خاکه" تابستان ۸۲ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 23:52 توسط امیر |
|
ترافیک ساعت 8 شب اتوبان چمران را خسته، فرورفته در صندلی، گوش به رادیو، به سمت خانه میرانم. زیر بارانی که ریز میبارد. تا حد ممکن، برف پاکن را نمیزنم، شکست نور چراغ ماشینها را از پشت قطره های باران دوست دارم. دم دست ترین سرگرمیست پشت ترافیک. شیشه را پایین میکشم بوی باران تازه نیست. این باران زمستانی بوی بیاتی میدهد. پس مانده پاییز است. برگه جریمه خیس خورده چروکی چسبیده پشت شیشه، زیر برف پاکنی که سفت خرخره اش را چسبیده. برگه پرپر میزند، شاید میخواهد بپرد. پر گازتر میروم، رهایی را دوست دارم، حتی فرار برگه جریمه مزخرفی که با گم و گور شدنش دوبله میشود. برگه سفت ماسیده است به شیشه. برف پاکن میزنم، برگه خیس از وسط جر میخورد نیمیش میرود سر جای اولش نیمه دیگر جلوی چشمم میماسد به شیشه. بد خط با جوهر آبی پخش شده ای که هنوز میتوان خواندش نوشته خیابان گاندی، پارک مطلقا ممنوع، 000/130 ریال الصاقی. این کلمات چقدر تکراریست. چقدر تلخ است که خاطراتت را یک برگه جریمه زنده کند. شیشه را دوباره پایین میکشم برای یادآوری خاطراتم بوی نم باران را ترجیح میدهم. حتی بوی باران بیاتی که دیر یادش آمده که ببارد.# |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:37 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 |
| پیوندها |
|
توکای مقدس ایکاروس داداهوتی این منم وستا.... قربانی شماره 14 اتاق 314 چشمان کاملا بسته |
|
RSS
|